الشيخ عباس القمي
57
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )
چهار پايان رفيقان ما به آن نمىتوانستند رسيد ، و جميع رفقا از تغيير احوال ما و چهار پايان ما تعجّب مىكردند ، و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زياده مىشد و گوسفندان و شتران قبيله از چراگاه گرسنه بر مىگشتند . و حيوانات ما سير و پرشير مىآمدند . در اثناى راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نور از جبينش به سوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت : حقّ تعالى مرا موكّل گردانيده است به رعايت او ، و گلّه آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فصيح گفتند : اى حليمه ! نمىدانى كه ، كه را تربيت مىنمايى ! او پاكترين پاكان و پاكيزهترين پاكيزگان است ، و به هر كوه و دشت كه گذشتم بر آن حضرت سلام كردند ، پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت و هرگز در جامههاى خود حدث نكرد ( بلكه هيچگاه مدفوعى از آن جناب ديده نگشت چه آن كه در زمين فرو مىشد ) و نگذاشت هرگز عورتش را كه گشوده شود ، و پيوسته جوانى را با او مىديدم كه جامههاى او را بر عورتش مىافكند و محافظت او مىنمود . پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربيت كردم ، پس روزى با من گفت كه هر روز برادران من به كجا مىروند ؟ گفتم : به چرانيدن گوسفندان مىروند . گفت : امروز من نيز با ايشان موافقت مىكنم . چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قلّهء كوهى بردند و او را شست و شو كردند ، پس فرزند من به سوى ما دويد و گفت : محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم را دريابيد كه او را بردند و چون به نزد او آمدم ، ديدم كه نورى از او به سوى آسمان ساطع مىگردد ، پس او را در بر گرفتم و بوسيدم و گفتم : چه شد تو را ؟ گفت : اى مادر ! مترس خدا با من است ، و بويى از او ساطع بود از مشك نيكوتر و كاهنى روزى او را ديد و نعره زد و گفت : اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد و عرب را